|
يه روز عشق و فضولي و حسادت و ديونگي با هم قايم موشک بازي مي کردن بعد فضولي حسادت رو پيدا مي کنه حسادت از روي حسوديش به ديونگي ميگه عشق پشت گل سرخ قايم شده ديونگي خاري رو بر مي داره و به طرف عشق پرتاب ميکنه و عشق براي هميشه کور ميشه ديونگي قول ميده تا اخر عمرش پيش عشق بمونه و تنهاش نذاره و قول ميده جاي چشم هاي عشق باشه براي همينه هرکي عاشق ميشه ديونست. + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 16:40 توسط m.sh |
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388 21:32 توسط m.sh |
می خواستم سال نو رو تبریک بگم !!!!! تکراری ترین واژه های هر سال...... سال نو!!!! واژه غریبیست پر است از تهی..... 365 روز جدید و آغاز تکراری دوباره....... شاید این تکرار نو است...... و تنها دلیلشان هفتیست که هشت شده..... و طبیعت را که همیشه همین موقع سبز می شود را دلیل این پای کوبی می دانند...... آری ولی کاش هر سال بر سر آغازی دوباره یاد بگیریم که آغاز هایمان روزی پایان دارد...... به امید بهترین تکرار آغاز در این سال .... و به امید تکرار خنده های بی پایان.... نوروزتان مبارک + نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387 12:52 توسط m.sh |
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387 12:56 توسط m.sh |
گاهی سکوت بیش از هر استدلالی ب ما کمک میکند.
منتسکیو دل انسان اهرم تمام اعمال اوست . بتهوون هر ک بیشتر بترسد سخت تر ب شکست دچار میشود. امام علی (ع) خطا فرصتی است ک هوشمندتر شویم. هنری فورد اگر خاموش بنشینی تا دیگران ب سخن آورند، بهتر از آن است ک سخن بگویی و خاموشت کنند. سقراط عیب جامعه این است ک همه میخواهند آدم مهمی باشند، هیچکس نمیخواهد فرد مفیدی باشد. چرچیل وقتی همدردی پیدا شود ، درد سبکتر میشود. نفیسی + نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387 12:30 توسط m.sh |
برای روز میلاد تن من نمی خوام پیرهن شادی بپوشی به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سر مستی بنوشی برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی منو با خود ببر تا اوج خواستن بگو با من که با من زنده هستی که من بی تو نه آغازم نه پایان تویی آغاز روز بودن من نذار پایان این احساس شیرین بشه بی تو غم فرسودن من نمی خوام از گلای سرخ و آبی برایم تاج خوشبختی بیاری به ارزشهای ایثار محبت به پایم اشک خوشحالی بباری بذار از داغی دستای تنها بگیر حرم گرما بستر من بذار با تو بسوزه جسم خستم ببینی آتش و خاکستر من تو ای تنها نیاز زنده موندن بکش دست نوازش بر سر من به تن کن پیرهنی رنگ محبت اگه خواستی بیایی دیدن من + نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 21:3 توسط m.sh |
حالا دیگر دیر است .... من نام کوچه های بسیاری را از یاد برده ام. نشانی خانه های بسیاری را از یاد برده ام. و اسامی آسان نزدیک ترین کسان در یاد را راستی ایا به همین دلیل ساده نیست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد. + نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387 11:59 توسط m.sh |
در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند ! و آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم ! شاید این است دلیل تنهایی ما..... + نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 14:53 توسط m.sh |
چـه ناگهان پنجره دلـم باز شد چه زود عشق دلم آماده پرواز شد پرید و پر کشید و باخود برد هر آنچه را که تازه آغاز شد من ماندم وحیرت وامتداد نگاه باغصه هایی که بد لم ساز شد از پنجره دل نگریستم به انتهای راه دیدم که چگونه رفت ویک راز شد + نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387 21:48 توسط m.sh |
عشق اقيانوس وسيعي است که دو ساحل رابه يکديگر پيوند مي دهد + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 12:58 توسط m.sh |
چارلی چاپلین به دخترش تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی ، بدن عریانت را نشانش نده .هیچگاه چشمانت را برای کسی که نگاهت را نمی فهمد گریان مکن ، قلبت را خالی نگه دار و اگر هم روزی خواستی کسی را در آن جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد و به او بگو که تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم ، زیرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 14:49 توسط m.sh |
نفس هایم به شمارش می افتد وقتی حادثه عشق بر سرم می بارد. و قلبم آنچنان می کوبد که گویی انتظار این دارد کسی در را باز کند. و دستا نم در باران محبت لبریز از عطر خاطره ها می شود. + نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387 12:59 توسط m.sh |
آنروز بازار از همیشه شلوغ تر بود . در پی جستجوی دلیل شلوغی چرخی در بازار زدم. تک به تک مغازه ها را می نگریستم و دلهایی که هر یک در پی حاجتی به بازار آمده بودند .... مغازه ای محبت می فروخت ، دلها در گرمای تابستان صف بسته بودند تا برای ولنتاین محبت بخرند. مغازه ای حقیقت می فروخت، طالب زیادی نداشت ، پس از دریافت همه آنچنان بهت زده می شدند ، که یادشان می رفت بتپند. مغازه ای که دروغ می فروخت ، مثل همیشه شلوغ بود ، بسته ای می خریدند و خوشحال برای فریب دیگری راهی می شدند. مغازه ای که خیانت می فروخت ، دلهایی که رنگشان به سیاهی می زد جلوی آن صف کشیده بودند .کیلویی می خریدند ، آنقدر گرم بود که دستشان می سوخت و نآچار آن را در سبدشان لای پارچه سیاهی پنهان می کردند. مغازه ای که عشق می فروخت بسته بود . می گففتند صاحب مغازه پا به فرار گذاشته ، عشق کاغذی می فروخت... مغازه ای که نفرت مبادله می کرد ، از دلها دروغ و خیانت می گرفت و نفرت به آنها می داد. صاحب مغازه ای که دوستی می فروخت خمیازه می کشید ، بهای دوستی صداقت و یک رنگی بود ، دل را تفتیش می کرد و اگر واجد شرایط بود روی دوستی مهر تایید میزد و کادو پیچ شده تحویل می داد. و مغازه ای که ضماد اشک می فروخت ، فقط به دلهایی می داد که آنقدر داغ شده بود که بغض آنها فریاد کمک سر می داد. خسته شده بودم . دلم غر غر می کرد و طاقت دیدن نداشت در صف محبت ایستادم . نوبت به من که رسید محبت تمام شد. مغازه دار در را بست و به من گفت که فردا بیایم.... یادم آمد دیروز که نفرت می خریدم مححبت را سوزاندم. و اکنون.... + نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387 19:4 توسط m.sh |
گفت پنج وارونه چه معنا دارد ؟ خواهر کوچکم این را پرسید من به او خندیدم کمی آزرده و حیرت زده گفت: روی دیوار و درختان دیدم باز هم خندیدم گفت دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینا می داد آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید بغلش کردم و بوسیدم و با خنده گفتم بعد ها وقتی غم سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد. + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387 8:32 توسط m.sh |
صورتم را به صورت خورشید می چسبانم تکه اب مذاب از عشقش بوسه می گیریم و در صندوقچه عاشقی ام پنهان می کنم برای روز مبادا آن هنگام که بوسه ها یخی شد من با بوسه مذاب خورشید گرم می شوم + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 8:17 توسط m.sh |
جهان لیوان چای من است . با گرمایی که فقط چند لحظه دوام می آورد. و فلسفه که یک عمر اسیرت می کند . جهان لیوان چای من است. + نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387 19:2 توسط m.sh |
اینقدر دل اتم پر بود ک با شکستنش دنیایی لرزید. دل وجود یخی نیز پر بود اما وقتی شکست سکوتی کرد ک ب دنیایی می ارزید. + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 19:30 توسط m.sh |
از محبت طعم کالی مانده است از دل انسان سفالی مانده است کشته اند اين قوم روح ياس را دختر ديوانه احساس را هر که زيبا بود زجرش می دهند هر که زشتی کرد اجرش می دهند عشق در اينجا شبيه هاری است عشق اينجا مثل يک بيماری است هر که يک شب مهربان شد صبح مرد عشق هر جا آشيان زد تير خورد عشق من ما را به مسلخ می برند بعد هم اجساد ما را می خرند ... + نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387 14:8 توسط m.sh |
به یاد آر به یاد آر مرا چون از این جهان بروم به دوردست ها، به سرزمین سکوت بروم: وقتی که دیگر نه تو بتوانی دستم را بگیری و نه من از رفتن روی برگردانم و با تو بمانم به یاد ار مرا وقتی که دیگر نتوانی هرروز از آینده ای که برای ما طرح افکنده ای سخن بگویی: تنها به یادم بسنده کن که دیگر راز و نیاز را مجال نخواهد ماند. اما اگر چندی مرا از یاد بردی وآنگاه باز به یاد اوردی، مبادا که اندوهی به دل راه دهی: که اگر تاریکی و تباهی چیزی به جا گذارد. به یاد آر مرا به یاد آر مرا.......... Remember Remember me when I am gone away Gone far away into the silent land: When you can no more hold me by the land, Nor I half turn to go, yet turning stay. Remember me when no more day by day You tell me of our future that you planned: Only remember me: you understand It will be late to counsel then or pray. Yet if you should forget me for a while And afterwards remember, donot grieve: For if the darkness and corruption leave. Remember me Remember me……........ + نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387 11:27 توسط m.sh |
باید امشب بروم مــن کــه از بازتریــن پنـجره با مردم این ناحیــه صحبـــت کــــــردم حرفی از جنــس زمــــان نشنیـدم ! + نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387 9:41 توسط m.sh |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 17:15 توسط m.sh |
That corpse you planted last in your garden!!! Has it began sprout??? Will it blossom this year??? Or has the sudden frost destroyed its bed??? آیا جنازه ای را که سال پیش در خانه ات کاشتی !!! شروع به جوانه زدن کرده است؟؟؟ آیا امسال شکوفه خواهد داد؟؟؟ یا آنکه یخبندان بی هنگام خاکش را ویران کرده است؟؟؟ + نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387 11:4 توسط m.sh |
استاد روی میز کوبید . افکارم جفت کردند و مرا از دنیای کوچک خیالم به دنیای بزرگ کلاس پرت کردند. نگاهم به تخته که افتاد از شلوغی فرمول ها چشم هایم دنده عقب گرفت . دوباره بازگشتم به روزهای با او بودن.چقدر زود دیر می شود. + نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387 18:14 توسط m.sh |
برگ های درخت حیاطمان زرد و با وداعی کوتاه از درخت جدا شدند. چه آشنایی کوتاهی بود . بهار جشن تولد خود را میان هل هله گلهای سرخ و سفید گرفتند . تابستان مست و مدهوش از عشقبازی درخت هر روز را در انتهای بن بست عاشقی قرار می گذاشتند. و حالا به آخرین ورق با هم بودن رسیدند ..... سخت بود امضا ی آخر، و مهر روزگار...... طلاق ....... شاهدشان فصل بود و اجبارشان قانون طبیعت، حتی اگر دیوانه وار عاشق باشی اینک باید جدا شوی. با وداعی کوتاه. به پیشواز دست های باد میروند. + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 20:47 توسط m.sh |
اين بيت را با تمام وجودم تقديم به بهترینم ميكنم : ياد آن روز كه در صفحه شطرنج دلت شاه عشق بودم و با كيش رخت مات شدم + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 9:16 توسط m.sh |
|